
در غروب عطشآلود، وقتی برق شقاوت خنجری آبگون بر حنجره آخرین شهید نشست، وقتی صدای شکستن استخوان در گوش سمهای تازه عوض شده پیچید، و آنگاه که خیمهها در رقص شعلهها گم شدند، جلادان همه چیز را تمام شده انگاشتند. دشمن به جشن و سرور ایستاد و نوازندگان، دست افشان و پایکوبان، در کوچههای آراسته، به انتظار کاروانی نشستند که با هفتاد و دو داغ، با هفتاد و دو پرچم، با شکستهترین دل و تاول زدهترین پا، به ضیافت تمسخر و طعنه و خاکستر و خنده میآمد. ولی، چهل روز گذشت. حقیقت، عریانتر و زلالتر از همیشه، از افق خون سر برآورد. کربلا به بلوغ خویش رسید و جوشش خون شهیدان، خاشاک ستم را به بازی گرفت. خونی که آن روز در غریبانهترین غروب، در گمنامترین زمین و در عطشناکترین لحظه بر خاک چکه کرد، در آوندهای زمین جاری شد و رگهای خاک را به جنبش و جوشش و رویش خواند. چهل روز است که یزیدیان، جز رسوایی ندیدهاند و جز پتک استخوانکوب، فریادی نشنیدهاند.
برگرفته از: http://www.lavaozeynab.blogfa.com/
نوشته شده توسط فائزه در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 13:37 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

ما از وقتی که سنت شهادت را فراموش کرده ایم و به مقبره داری شهیدان پرداخته ایم مرگ سیاه را ناچار گردن نهاده ایم.و از هنگامی که به جای شیعه ی "علی"بودن و به جای شیعه ی "حسین" بودن و به جای شیعه ی "زینب "بودن یعنی "پیروان شهیدان "بودن زنان و مردان ما"عزادار شهیدان شده اندو بس"در عزای همیشگی مانده ایم.
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY